امروز که خسته و له بلند شدم رفتم توی آشپزخونه توی ماگی که برای من کاستومایز شده بود چای ریختم و شکلات اتفاقی توی جیبم رو باز کردم و در حالی که از پنجره هوای سرد به صورتم میخورد، آروم چای رو مزه مزه کردم و به استرس ددلاین تسکهای ترلو و جلسه فردا با ایمان فکر نکردم، برای چند دقیقه به اون میز و صندلی احساس تعلق کردم ... یکهو همهی اون دیوار بتنی بین من و شرکت شکست.
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدریان
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدریان
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدریان
اینجا همه چیز روی دور تنده. اگر پروژه انجام دادنه، یه صدایی از بالای سر میگه زود باش زود باش. اگر بحث دوست شدنه هی میگن دوست شو دوست شو. یکم صبورتر خب.
من اشتباه میکنم یا شما هم فکر میکنین توی محیط جدید اون کسی که برای دوستی باید بیاد جلو میزبانه نه تازهوارد؟
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدریان
قدیم یه قانون نانوشتهای وجود داشت، اینکه هر چیزی توی وبلاگم مینوشتم آرزویی برآورده شده تبدیل میشد. برای همین همه نکرانیها، ارزوها و امیدها رو مینوشتم. مثل امشب...
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدریان
هوای نیمه ابری امروز و نم بارونی که دیشب زده، حال و هوای خیابانهای شلوغ دم عید، ماهیهای قرمز پر شمار، گندمهای تازه جوانه زده پشت پنجره، چمدان وسط هال و بوی آشنا و نوستالژیک شویندههای جورواجور توی خونه.
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدریان
من مینو رو خیلی دوست دارم و حس میکنم که این که مینو از من میترسه، علیرغم همه تلاشهای اطرافیان ... حتما بدی کردم که اون میبینه و بقیه نه... روحهای پاکتر و کودکتر چیزی رو میبینن که ما نه...
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدریان
اینکه علیرغم عشقم به بچهها نمیتونم خیلی بهشون نزدیک بشم، من رو یاد وضعیتم تو شرکت میندازه. شاید من اساسا آدم قابل دوستداشتنی نیستم.
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدریان
من فکر میکنم که افسردهام و این افسردگی نمودی به صورت چرخه معیوبی از درد و خشم و اضطراب در من ایجاد میکنه.
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدریان